غمي در انتهاي سينه دارم
تمام هستيم يك قلب پاك
است كه آن را زير پايت مي
گذارم.
بعضي وقتاچشمام به قلبم حسوديشون ميشه
ميدوني چرا؟ چون تو هميشه توي قلبمي ولي از
چشمم دوري
وقتی که خدا داشت منو بدرقه می کرد بهم گفت: جایی که میری مردمی داره که میشکوننت ، نکنه غصه بخوری ، من همه جا باهاتم تو تنها نیستی تو کوله بارت عشق می ذارم که بگذری، قلب میذارم که جا بدی ، اشک میدم که همراهیت کنه و مرگ که بدونی برمگردی پیشم
پرنده مردنی است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 15:29  توسط حسین
|
افلاطون میگه : اگه با دلت کسی یا چیزی رو دوست داشتی زیاد جدی
نگیرش. چون کار دل دوست داشتنه... درست مثل کار چشم که دیدنه ...
ولی اگه کسی رو با عقلت دوست داشتی بدون داری چیزی رو تجربه می
کنی که اسمش عشق واقعیه !!!
غرور هدیه شیطان است و عشق هدیه
خداوند و ما هدیه شیطان را به هم می
دهیم ولی هدیه خداوند را از یکدیگر پنهان
می کنیم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 15:21  توسط حسین
|
آفرینش در اقیانوسی از شب غرق شده بود.شب چنان بر عالم نشسته بود که گویی
هیچگاه بر نخواهد خاست.گویی ازازل همینجا نشسته بوده است هرگز نه دیروزی
بوده نه فردایی خواهد بود.و من همچون شبحی که در شبهای کوهستانهای ساکت
صحراهای بخواب رفته ویرانه های نومید قبرستانهای عزادار و شهر های آلوده
و عفن سراسیمه و هراسان همه جارا بی هدف پرسه زند زندگی می کردم!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 15:19  توسط حسین
|
من و انتظا ر و کا بوس تنهایی....
من و حس اینکه هر لحظه این جایی...
دارم آینه ها رو گم می کنم کم کم....
تو رو هر طرف رو می کنم می بینم...
نگو از تو چشمام چیزی نمی خونی...
تو که لحظه لحظه حالم رو می دونی...
اگه این بهارم بر نگردی خونه...
دیگه چیزی از من یادت نمی مونه....
من و رها کن از این فکر تنهایی....
تو نرفتی نه تو هنوزم اینجایی....
دارم از فکر تو از خودم رد میشم...
دارم عاشقی رو با تو بلد می شم سارا..
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 15:18  توسط حسین
|